برای هر لیلی صورتی مجنون صفتی افریده شده است

خاطراتم میسوزند

 

امشب در بلند ترین نقطه تنهایی زمان ایستاده ام وبه یاد خاطرات سوخته ام زار می زنم.به یاد زیبا ترین عشقی که به خاک سپردم.به یاد خودم که به خاک سپرده شدم.به یاد تمام ارزوهای قشنگ دخترک 20 ساله ای که پرپر شدند.

به زالوهای کوچکی نگاه میکنم که یادگار رفتن توست.که هر شب روحم را مثل خوره میخورند.به زخم های کوچک و بزرگ تنم که حاصل جنون است.

انقدر به کلبه ساده خوشبختیم می بالیدم که یادم رفته بود تو از جنس انسانی و انسان برده اهن و سنگ.نمی دانستم تو نگاهت به برجهای بلندی است که اسمان ابی اطراف کلبه ام را پوشانده است.

دیگر خورشید خانه ات نیستم که هرروز با گرمی نگاهم به دنیا لبخند بزنی.این روزها ستاره ها هم برایم دهن کجی می کنند!

بغض دارم امشب! به اندازه بغض های نشکسته تمام زنانی که رنگ خیانت را با رنگ عفت و زنانگیشان پوشاندند و دم نزدند.

امشب درد را حس میکنم در زیر تمام سلول های تنم.

کاش می توانستم چشم های هیز تمام مردان دنیا را در بیاورم تا ارام شوم.تا دیگر هیچ زنی اینگونه ازرده خاطر نباشد.افسوس که ...

+   سمینا ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

روزی که به دنیا امدم

 

صبح روزی که به دنیا امدم

مادرم روسری گلدار کوچکی بر سرم کرد

انگشتش را بر لب گذاشت و گفت:هیس ! پدر در اتاق کناری خوابیده است

و من گریه ام را در پشت گره روسری ام پنهان کردم

صبح  روزی که شاد از داشتن تنها عروسکم می خندیدم

برادرم ان را در حوض خانه پرتاب کرد

وقتی گریستم

مادرم انگشت بر لب گذاشت و گفت:هیس!

گره روسری ام را محکم کرد و مرا به اشپزخانه برد تا نان ها در سبد بگذارم

*

صبح روزی که به مدرسه رفتم 

برادر کوچکم مداد زیبایم را شکست

و مادرم انگشت بر لب گذاشت وگفت:هیس!

گره روسری ام را محکم تر کرد و مرا به مدرسه برد

*

صبح روزی که 9 ساله شدم

با جواد پسر همسایه خط های لی لی را می کشیدم

پدر با سیلی مرا به داخل خانه کشید

وقتی شروع به گریه کردم

مادرم دوید. انگشت بر لب گذاشت و گفت :هیس!

و گره روسری ام را محکم تر کرد و سوزنی به دستم داد تا جوراب برادرم را بدوزم

*

صبح روزی که به دبیرستان رفتم

وقتی به سلام پسر همسایه جواب گفتم

برادرم با کمربند

تنم را سیاه و کرد

و باز مادرم انگشت بر لب گذاشت و گفت:هیس! و گره روسری ام را محکم تر کرد

*

صبح روزی که با لباس سفید در انتظار مردی بودم که نمی خواستمش

خاطره صدای سلام پسر همسایه بغضم را ترکاند

و باز مادر انگشت بر لب گذاشت وگفت:هیس!

و من گره روسری سفیدم را محکم تر کردم

اکنون سالین دراز است که اموخته ام

 کی گره روسری ام را محکم کنم

وقتی مرد من خواب است من و کودکم هر دو گره روسری امان را کمی باز می کنیم

وقتی ضربه های او درد های کمربند برادرم را به یادم می اورد.وقتی لباسهایش را اتو می زنم تا شبها دیرتر

بیاید باز گره روسری ام را محکمتر می کنم

دخترم به من نگاه میکند

ایا می توانم به خوبی مادرم

سفت کردن گره روسری را به او بیاموزم

اما

می ترسم او گره سفت روسری را تاب نیاورد

ان وقت چه خواهد شد؟

(ماندانا شجری)

+   سمینا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

تولدم مبارک

تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

21هورا

+   سمینا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

تصویر یک زن

 

مکدرم از انحلال بی فرجام این شبهای تابستان

ترک خورده ام از باز خوانی یک عشق نا فرجام

من یک زنم!در حال گذر از میان گله گرگهای این دنیای وانفسام

سرشارم از تمام اندوه های بزرگ یک انسان

من تصویر یک زنم در قاب اینه

 اری!همین بس که به چهره یک پیرزنم در انعکاس اینه

+   سمینا ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

چکش خور شده ام

 

این روزها هوش از سرم پریده.مثل اینکه تو یه سینما بودم و فیلمش تازه تموم شده.فقط یه پرده سیاه و صامت روبرومه.من موندم و یه سالن خالی.حسرت خوشی ادمای تو فیلم .

این روزا حالم عجیب بده! می دونی یه جورایی گنگم.شایدم داغونم.هر روز ادمای دور و برم با چکشای اهنیشون خوردم میکنن.شب خودم رو از نو می سازم با یه شکل جدید و باز روز از نو روزی از نو...

+   سمینا ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

حل می شوم

 

اینجا بودن تلخ است

برای ماندن کم می اورم...

حل می شوم در تلخی نگاه های هیز مردان

اینجا ناموس رنگ باخته است

مردان این سرزمین بی غیرتی پیشه گرفته اند

                                                            تنها تو این گونه نگاهم مکن...

 

 

+   سمینا ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

قصه غصه

 

قصه من به بلندای هزار و یکشب شهرزاد نیست.

قصه من بر باد رفته با پایانی خوش نیست.

قصه من حکایت غصه است.روایت ساده دلی است.شاهزاده قصه من از جفای روزگار نمی نالد.مرد پایداری است.اما گاهی فکر میکنم رمان تلخی است.بازی روزگار او را هچون تاسی می چرخاند و می ریزد.او نیز پیش می رود.گاهی دلم برایش به رحم می اید. اما نه او باید زجر بکشد.این را من نمی گویم .سر نوشتش است.

این ادامه سر نوشت تلخ من است...

+   سمینا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

غروب یکشنبه .غربت جمعه

گاهی گمان می برم روزها با من لج کرده اند.می ایند و می روند تا شکسته شدنم را ببینند.پیر شده ام.پوسیده ام اگر تنها تو هم تلنگری به من بزنی فرو می ریزم و تو می توانی فرو ریختن یک انسان را ببینی.غروب یکشنبه است اما غربت جمعه مرا فرا گرفته .چشمانم را می بندم.هیچ نمی خواهم .حتی تو را...

+   سمینا ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir